خاطرات مدرسه هماجگه

چند دقیقه ی دیگر جلسه تقسیم معلمان شروع می شود اما من هیچ کجا را نمی شناسم حتی اسم روستاها را هم نمی دانم دلم یکم شور میزند چون معلمان سال های قبل می گویند بعضی از روستاها جاده ندارد ورفت وآمد به آنها سخت است من به یک دوستم که اهل شهرستان ثلاث باباجانی است وروستاهای اطراف را می شناسد مشورت می کنم وبه او میگویم هر کجا به نظرتان خوب است آنجا را به من بگو تا انتخاب کنم .

جلسه شروع می شود بعد از چند دقیقه سخنرانی وتوصیه همکاران با تجربه سال های دور تدریس شروع به تقسیم کردن می کنند لیستی از اسامی روستاهایی که معلم نیاز دارندبه ما می دهند اسم ها را نگاه می کنم هیچ کدام تا حالا به گوشم نخورده به دوستم می گویم تو این ها را می شناسی با کمی ناراحتی می گوید آره جاهای خیلی دوری است بعضی ها جاده دارد وبعضی ها هم نه در اسامی معلمان نفر هشتم هستم یعنی باید هفت نفر قبل از من روستا انتخاب کنند بعد من انتخاب کنم شروع می شود اسامی معلمان را می خوانند ومعلمان هم سرجای خودشان اسم روستای مورد علاقه را اعلام می کنند سپس ابلاغ برای آنها صادر می شود.

نفرات به ترتیب خوانده می شوند هریک اسمی را می گوید تا نوبت به من رسید لیست را نگاهی می کنم واسم ها را از جلوی چشمم می گذرانم نمیدونم کدامشان را انتخاب کنم تا اسم مرا می خوانند دوست ثلاثی من داد می زند هماجگه هماجگه و هماجگه برای من نوشته می شود دوستم می گوید جای خوبی است حداقل خوبیش این است که جاده دارد .

دبستان آزادی خرمشهر هماجگه برای من نوشته میشود با مدیر مجتمع منطقه تماس میگیرم وخودم را معرفی می کنم اوهم اسمم را یادداشت می کند هماجگه دو نفر معلم دارد یکی قبل از من مدیریت آنجا را گرفته است کا اسمش آقای نوری است روز بعد با داداشم وسایل را جمع وجور کرده وبه سمت هماجگه راه می افتیم توی شهر ثلاث آقای نوری را میبینیم که دنبال کتاب های بچه ها به آموزش وپرورش آمده است اوراهم سوار میکنیم وبه سمت هماجگه میرویم با خودم فکر میکنم جای قشنگی باشد اما آقای نوری می گوید جای گرمی است آخه او دیروز آنجا بوده است کمکم پیش میرویم جاده آسفالت را ادامه می دهیم تا به یک جاده خاکی میرسیم که تابلو زده اند هماجگه از جاده شنی پیش میرویم  از دره ای به سمت بالا پیش میرویم به بالای تپه می رسیم سه جاده بالای تپه است جاده ی وسطی به سمت هماجگه می رود از سمت جاده وسطی پیش می رویم یکم که جلو میرویم هماجگه نمایان می شود از بالا که نگاه می کنی جای خیلی قشنگی است توی دره عمیقی است جاده مارپیچ پایین میرود از میان دره ها عبور میکنیم وبه سمت پایین پیش میرویم هماجگه کم کم نزدیک می شود به پایین دره که میرسیم پل آهنی زیبایی دیده می شود که روی آب برای عبور ماشین درست کرده اند خیلی زیبا بود منظره ی خیلی قشنگی داشت از روی پل عبور میکنیم حدود دویست متری به هماجگه مانده است نزدیکتر می شویم بعضی خانه های روستا قدیمی وبعضی هم جدید هستند حدود شصت هفتاد خانه ای می شود جمعیت روستا شاید به چهارصد پانصد نفری برسد وارد روستا می شویم مدرسه وسط روستا و پایین تر از خانه های مسکونی است حیاط ندارد از دور میشه فهمید از ماشین پیاده می شویم بچه ها دور تادور ایستاده اند ومارو نگاه می کنند می پرسند کتاب آورده اید آقای نوری ؟آقای نوری هم جواب می دهد نه فردا.

بچه ها یکی یکی سلام میکنند چهره های معصومی دارند میپرسند آقا شماهم معلم ما هستید؟ من هم جواب میدهم با لبخندی شیرین آره آره،وسایل را از ماشین پیاده می کنیم  وداخل مدرسه میبریم مدرسه دوکلاس برای تدریس ویک اتاق برای معلمین دارد به اضافه راهرویی که وسطشان است  مدرسه پر از گرد وخاک است نیاز به نظافتی حسابی دارد باید همه جای مدرسه رو حسابی تمیز کرد بعد از چند دقیقه ای استراحت برادرم می گوید که عجله دارد وباید به خانه برگردد چند توصیه ای به ما گوشزد می کند و خداحافظی می کند وبه سمت خانه به راه مافتد .

آقای نوری میگوید که باید پول کتابها را جمع آوری کنیم چون پارسال جمع آوری نشده است دفتری برمیدارم وبیرون از مدرسه روی تخته سنگی می نشینم بچه ها یکی یکی می آیند اسمشان را مینویسم وپایه ای که درس می خوانند وآقای نوری هم پول ها را جمع آوری میکند این کار باعث شد که در همان روز اول با خیلی از بچه ها آشنا شوم وتصویر واسمشان در ذهنم بماند از صورتاهاشان پیدا بود که بچه های معصومی هستند لحظه شماری می کردم که هرچه زودتر سر کلاس بروم وشروع به درس دادن کنم دوست داشتم هر چه زودتر باهمه شان آشنا شوم .

پول کتاب ها جمع آوری شد بچه ها به خانه رفتند ما هم کمی وسایل را مرتب کردیم وبعد نشستیم وکمی استراحت کردیم هوا کم کم تاریک شد اذان غروب سرداده شد هوا بس ناجوانمردانه گرم بود بعد از خواندن نماز شام خوردیم چیز عجیبی که منو نگران می کرد نداشتن برق بود عجبیب بود تمام آبادی برق داشت اما مدرسه برق نداشت همه جا روشن بود اما مدرسه تاریک بود هرچه این ور وآن ور گشتیم کلید برق ها کار نکرد وهیچ لامپی روشن نشد رفتیم از روستا یه چراغ نفتی قرض گرفتیم وپرسیدیم چرا برق مدرسه کار نمیکند آنها هم گفتن داستانش مفصل است بعدا فهمیدیم که جریان چه جوری است بگذریم هوا گرم بود وتاریک نزدیک ساعت 10 شب تاقت نیاوردیم وبه خانه آقای رحمانی که مسول خانه بهداشت هماجگه بود رفتیم.

آنشب گذشت وصبح فردا از ساعت شش پاشدیم وشروع کردیم به تمییز کردن مدرسه نزدیک ساعت هفت ونیم دانش آموزان هم آمدند وبه کمک بچه ها میز ونیمکت ها کف اتاق ها دیوارها دروپنجره ها ووسایل آموزشی و... را تمییز کردیم تا نزدیک های ظهر دو روز اول کارمان فقط تمییز کردن مدرسه بود از روز دوشنبه کتاب ها رو بین بچه ها تقسیم کردیم کلاس بندی کردیم وقرار شد از روز سه شنبه اول وقت بچه ها ساعت هشت حاضر باشند تا شروع به تدریس کنیم.

شب سه شنبه من با خودم پیمان بستم که برای بچه های این روستا هیچی از خودم کم نذارم وتا جایی که توان دارم به دانش آموزان این روستا خدمت کنم شب کلاس هارو تقسیم کردیم من پایه های دوم سوم وپنجم را قرار شد تدریس کنم وآقای نوری هم اول وچهارم آنشب برای من شب به یادماندنی بود چون خیلی انتظار کشیدم تا صبح شود وشروع کنم به تدریس.

ساعت هفت ونیم روز سه شنبه است من وآقای نوری صبحانه خورده وآماده رفتن به کلاس هستیم بچه ها همه دورتا دور مدرسه را گرفته اند با همدیگر صحبت می کنند می خندند وبرای خودشان می گویند بعضی ها هم دنبال هم می دوند یه ربع به هشت همه را جلوی در مدرسه توی صف مرتب می کنیم آقای نوری توضیحاتی راجب به نظافت، رفت وآمد به مدرسه وسر موقع آمدن به مدرسه ورفتن به خانه ارایه می کند من چند کلامی با بچه ها در مورد نحوه لباس پوشیدن وغذا خوردن، شب ها به موقع خوابیدن وصبح ها به موقع بیدار شدن به بچه ها ارایه کردم بعد به بچه ها گفتیم که سر کلاس بروند دوم وسوم وپنجم سر کلاس شماره یک واول وچهارم سر کلاس شماره دو رفتند .

آماده آماده سر کلاس رفتم که حادثه عجیبی که تاحالا نظیرش را ندیده بودم اتفاق افتاد به محض اینکه سرم را توی کلاس بردم همه ی پسر های توی کلاس پا شدند دستاهاشان را بالای سر بردند وهورا کشیدند آقای قاسمی آقای قاسمی شما معلم ما هستید من هم جواب دادم بله بله دوباره با شدت بیشتری شروع به ابراز خوشحالی کردند و کف زدند ،هورا کشیدند تازه بعضی ها هم همدیگر رو بغل می گرفتند برای من خیلی خیلی عجیب بود چون تاحالا چنین صحنه ای رو ندیده بودم چند دقیقه ای به همین روال گذشت تا کم کم بچه ها آرام شدند  بعد نشستند روی میز ونیمکت هاشان ومن هم نشستم روی صندلی وبانام خدا شروع کردم اول  خودم رو معرفی کردم ونام ونام خانوادگی خودم رو برای بچه ها گفتم  بعد توضیحاتی در مورد کلاس و کلاس داری به بچه ها ارایه کردم در مورد درس خواندن سر موقع آمدن ورفتن ونظافت سر کلاس بعد از بچه ها خواستم که یکی یکی خودشان را معرفی کنند تا بیشتر آنها رو بشناسم  شروع کردن با خنده وشادی به معرفی کردن خودشان شاید در حدود یک ساعتی طول کشید اسم همه رو توی دفترم نوشتم هفده نفر دانش آموز داشتم بعد گفتم بیرون بروند وهوایی بخورند.

زنگ بعد شروع کردم به درس دادن اولین درس بخوانیم در هر پایه تا بدانم خواندنشان در چه حدی است خداروشکر بجز یکی دو نفری همه در حد خوب وعالی بودند خوشحال شدم که دانش آموزان زرنگی دارم زنگ دوم هم به همین ترتیب گذشت توی زنگ سوم از بچه ها خواستم هر کی شیرین کاری بلده جلوی کلاس ارایه بده بعضی ها صدای حیوانات بعضی ها صدای قطار و... جلوی کلاس نمایش دادند تا کمی از ترسشان کاسته شود کم کم ساعت 11ونیم شد واولین روز تدریس من به پایان رسید که به یک خاطره ی زیبا تبدیل شد خاطره ای که تا آخر عمر من همراهم خواهد بود واز یادم نخواهد رفت.

بعد از آن روز چند برابر انرژی وروحیه گرفتم که تا جایی که توان دارم برای پیشرفت بچه های این مدرسه کم نذارم وهرچه توان دارم به کار بگیرم تا بچه های کلاسم درس بخوانند ودرس یاد بگیرند با خودم وخدای خودم پیمان بستم تا بستری مناسب توی کلاس ایجاد کنم تا دانش آموزان پیشرفت کنند وسعی کنم که هیچ وقت لبخند از روی لبانم فرار نکند وبرای روزهای بعدی تدریس تلاش کردم  که توانم را به کار گیرم تا از هر دری برای فهم بیشتر بچه ها وارد شوم .

روزهای بعدی کم کم آمدند روز به روز اوضاع بهتر می شد ودانش آموزان از آمدن به مدرسه لذت می بردند بعضی از والدین دانش آموزان هم می گفتند که از بچه هاشان راضی هستند کم کم با اهالی روستا هم آشنا شدم بیشتر مردهای روستا یا توی مرز کار می کردند یا از درخت ون ون میگرفتند  مادران هم همه خانه دار بودند جوان های روستا هم زمستان ها به شهرهای دور می رفتند تا کار کنند وبهار وتابستان برمی گشتند روستا برای سیران ودیدن مناظر زیبای روستا وبعضا فوتبال وموتور سواری.

روزها پشت سرهم می گذشت اما آنقدر سرگرم کار کردن با بچه ها بودم که بعضی وقت ها گذر زمان را به سرعت قبل نمی فهمیدم تا برنامه وطرحی رو پیاده می کردم وسرگرم می شدم دوباره چهارشنبه می آمد  وباید برمی گشتم خانه سر کلاس با بچه ها خیلی صمیمی بودم هروقت احساس می کردم خسته شده اند براشان داستان می گفتم ویا حرف های بامزه براشان تعریف می کردم  بعضی وقت ها زنگ تفریح می رفتم بیرون وآدرس خونه ها وزمین هاشون رو میپرسیدم وحتی نام گیاهان وجانوران را ازشون میپرسیدم میدونین که این کارها باعث ارتباط بیشتر وقویتری بین من وآن ها میشد چون خودم قبلا توروستا زندگی کرده بودم وخیلی به مسایل روستا واسامی گیاهان وجانوران آشنا بودم ووقتی با آنها اطلاعاتمو در میان می گذاشتم خیلی تعجب می کردند ولذت می بردند .

برای آغاز هر روز تدریس روی تخته سیاه کلاس طرحی نقاشی یا جمله ای می نوشتم شب فکر می کردم آماده اش میکردم وروی تخته سیاه پیاده می کردم تا دانش آموزان هرروز یه طرح زیبا ببینند وخسته نشند وکلاس برای آن ها تکراری نشود مثلا یک شب فکر کردم که که فرداش در مورد سلامتی وشادابی صحبت کنم (هر روز قبل از تدریس درباره یک موضوع اجتماعی با دانش آموزان بحث می کردم در حد 5 یا حداکثر 10 دقیقه)برای ارایه در کلاس خیلی فکر کردم وتصمیم گرفتم روی تخته سیاه چند تا نقاشی بکشم خیلی تلاش کردم وبا گچ روی تخته سیاه چند تا نقاشی از گیاهان وجانوران در حال ورزش کردن کشیدم ووسطشان نوشتم چگونه شاداب وسرحال باشیم: 1- ورزش کردن- فردا صبح که دانش آموزان سر کلاس آمدند خیلی خوشحال شدند وازم خواستن که تا

 

ظهر نقاشی رو از روی تخته سیاه پاک نکنم.

هر روز بهتر از دیروز با بچه ها ارتباط برقرار می کردم وباهاشان دوست می شدم وبچه ها هم خیلی خیلی لذت می بردند.

یکی از بهترین روزهایی که از مدرسه به یاد دارم روزی بود که با بچه ها بالای کوهی که پشت روستا بود رفتیم یادم میاد روز سه شنبه بود که با بچه ها رفتیم به بچه ها گفتیم ساعت سه بعدظهر در مدرسه حاظر باشند بچه ها همه ساعت سه در مدرسه حاظر شدند تقریبا 10 و11 اسفند ماه بود همه آمده بودند هوا آفتابی بود وروز خیلی زیبایی بود دانش آموزان با خودشان آب وکلوچه ومخلفات آورده بودند ماهم کمی آب با خودمان آورده بودیم پسرها می گفتند بالای کوه دشت زیبایی برای فوتبال بازی کردن است همه به صف شدند وبه سوی کوه به راه افتادیم یه راه مستقیم سربالایی بود حدود نیم ساعتی طول می کشید تا برسیم اهالی آبادی هم می گفتند جای قشنگی است تو راه همش سر به سر بچه ها می ذاشتم باهاشون شوخی می کردم در مورد مسابقه فوتبال بالای کوه باهاشون شرط می بستم و اونها هم کیف می کردند وقول و  قرار می گذاشتند همین که به بالای کوه رسیدیم یه دشت خیلی بزرگ نمایان شد از پایین که نگاه می کردیم فکر نمی کردیم که بالای کوه چنین دشتی باشد دشتی سبزرنگ وحصار کشیده شده برای فوتبال بچه ها می گفتند اسمش میانه است  پسرها را سریع به دو تیم تقسیم کردم وشروع کردن به فوتبال بازی کردن دخترها هم وسط وسط ،بردقانه،وبدمینتون بازی می کردند خودم هر چند دقیقه با یک گروه بازی می کردم چند دقیقه فوتبال سپس والیبال وبدمینتون و.... خلاصه سعی کردیم که به همه خوش بگذرد بچه ها هی میگفتیم بیا بیا با مابازی کن تا میتونستم خودم رو خسته کردم درست مثل خود بچه ها حدود دو سه ساعت بازی کردیم وسپس کم کم راه افتادیم به سمت مدرسه از بالا که می آمدیم کل روستا زیر دستمان بود شروع کردم به سوال کردن از بچه ها این خونه کیه اون خونه ی کیه کدام خونه قشنگ تره کجا ی روستا زیباتره اون ها هم تا میتونستند برام توضیح می دادند و حسابی منو قانع می کردن مدرسه من بچه های خیلی با صفایی بود تو روستا از این نوع بچه ها شاید کم تر پیدا بشود اما واقعا این دانش آموزان عالی بودند اصلا اهل کم رویی وتعارف نبودند همه چیز رو می تونستند بگویند جوک می گفتند حرف های بامزه می گفتند باهمدیگر شوخی می کردند باما شوخی می کردند خلاصه در سطح ابتدایی برای دانش آموزان روستا در حد خیلی عالی بود واقعا معلم اصلا خسته نمی شد وقتی با این بچه ها کار می کرد از وضع ظاهری هم خیلی خیلی مناسب بودند همیشه تمییز وپاکیزه سر کلاس ومدرسه حاضر می شدند   آن روز هم با پایین آمدن از کوه ورفتن بچه ها به خونه هاشان تمام شد.

من معمولا بعد از هر کاری از بچه ها نظر خواهی میکردم درس بود یا اردو یا هرچیزی دیگر آن روز هم بعد از پایین آمدن از کوه از همه شان پرسیدم خوش گذشت امروز همه هورا کشیدند و گفتند کاشکی دو سه بار دیگر هم می رفتیم تا آخر سال همین طور هم شد دو یاسه بار دیگر هم همین طور بعدظهرها رفتیم وبازی کردیم.

از نکات مثبتی که باعث می شد با بچه ها خیلی صمیمی باشم دست دادن با آن ها بود هر وقت کلاس تمام می شد وموقع رفتن به خانه می شد با تک تک پسرها دست می دادم وقول می گرفتم که تو خونه درس هاشان را بخوانند البته این به آن معنا نبود که فقط درس بخوانند بلکه توضیح می دادم که به پدر ومادرشان تو کارهای خونه کمک کنند ورزش هم انجام بدهند اما کارها وتکالیف مدرسه هم انجام بدهند  آن ها هم با خنده خدا حافظی می کردند وراهی خانه می شدند .از دخترها هم همین طور قول می گرفتم که توخونه درس بخوانند وبه پدر ومادرشان هم کمک کنند .

یکی از زیباترین  کلاس هایی که برگزار می کردم ودانش آموزان هم خیلی تو اون کلاس لذت می بردند کلاس نقاشی بود چون که سال های قبل زیاد به کلاس نقاشی اهمیت نداده بودند اما امسال  برای زنگ نقاشی روز قبل به بچه ها می گفتم که مداد رنگی یادشان نرود وفردا حتما مداد رنگی بیاورند  بعضی وقتها هم چون با هزینه خودم براشان کاغذ رنگی خریده بودم با کاغذ رنگی نقاشی می کشیدند وروی ورقه آ 4 سفید رنگ می چسپبندند وبعد تو جای مناسبی روی دیوار کلاس نسب می کردیم هنگام نقاشی کشیدن سعی می کردم محیط مناسب و آرامی را برای بچه ها فراهم کنم سعی می کردم که به بچه ها اجازه بدهم راحت این واون ور کلاس بدون اجازه بروند وکمی از کلاس های درس های دیگر آزاد تر باشند سعی می کردم کاری کنم که زیاد اجازه نگیرند برای تراشیدن مداد رنگی ها ویا قرض گرفتن مداد رنگی از همدیگر خودم هم روی سرشان چرخ می زدم وتشویقشان می کردم تا بهتر کار کنند وبه کمک لب تاپ آهنگ های آرام برای آن ها پخش میکردم همین کارها کمک می کرد که بهتر کار کنند ولذت ببرند ،آغاز دانش آموزانی که زیاد نقاشی هاشان خوب نبود به بچه های دیگری که نقاشیشان خوب بود می گفتند که براشان نقاشی بکشد اما کم کم من دیدگاه شان را تغییر دادم وسعی کردم به نقاشی هایی که خود بچه ها می کشند نمره بهتری بدهم همین کار باعث هر دانش آموزی برای خودش نقاشی بکشد ولو اینکه زیاد هم خوب نباشد اما من همین که خود دانش آموز نقاشی می کشید تشویقش می کردم وجوری نمره می دادم که دفعه بعد خودش نقاشی بکشد جوری که وسط های سال همه دانش آموزان سرشان روی کار خودشان بود ومهم نبود بغل دستی چی میکشد فقط نقاشی خودشان برای خودشان مهم بود واین از کارهای موفقیت آمیز من بود که در این مدرسه انجام دادم.

با زهم از کلاس های موفقیت آمیزم در زمینه ی تدریس کلاس ریاضی و قرآن بود چون که تو کلاس ریاضی از هرچی دم دستم بود رای حالی کردن بچه ها استفاده می کردم وجوری درس می دادم که کل بچه ها موضوع را می فهمیدند اگر چه بعضی ها بعد از مدتی فراموش می کردند اما همین استفاده از وسایل آموزشی کمک می کرد که خیلی زود موضوعات و مسایل ریاضی را بفهمند وتازه لذت هم ببرند چون که تا حالا ریاضی اینجوری برای آن ها تدریس نشده بود اول سال همه از درس ریاضی زیاد خوششان نمی آمد از پنجم ها که کمی بزرگتر بود وقتی نظرخواهی می کردم می گفتند که سال های قبل از درس ریاضی زیاد خوششان نمی آمده چون حالی نمیشدند اما من کاری کردم که درس ریاضی یکی از زیباترین درس های سال بشود و دانش آموزان برای کلاس ریاضی مثل کلاس ورزش سر کلاس حاضر شوند چونکه هیچ موضوعی دیگه براشان سخت نبود .

سر کلاس قرآن هم چون هم خودم با صدای زیبا قرآن می خواندم وهم داستان های زیادی برای دانش آموزان تعریف می کردم وهم اینکه گاهگاهی با لب تاپ نوار قرآن پخش می کردم کلاس خیلی زیبایی بود دانش آموزان فورا قرآن باز می کردند وگوش می دادند وبعد از گوش دادن از روی کتاب خودشان تکرار می کردند البته برای پایه های سوم وپنجم تدریس قرآن برام کمی سخت بود چون کمی ضعیف بودن اما تا وسط های سال کم کم راه افتادند واوضاع روبه راه شد.

البته گمان نشود چون از درس های قرآن ریاضی وهنر خاطره گفتم فقط این درس ها خوب بودند اینطوری نبود هر کدام از درس ها سر جای خودشان برای من ودانش آموزانم جالب بودند وبا علاقه من تدریس می کردم وآنها گوش می دادند سعی من این بود به کل درس ها بها بدم و فقط روی درس های بخصوصی تاکید نکنم بلکه همه ی درس ها را سرجای خودشان تدریس کنم .

نزدیک های عید نوروز آب و هوای روستا سرسبز وبهاری شده بود چون این منطقه از مناطق گرمسیری شهرستان ثلاث باباجانی بود و زودتر از مناطق اطراف رنگ وروی بهاری به خودش می گرفت هر کسی با دیدن  کوه های سرسبز اطراف روستا لذت می برد ودوست داشت تو این فصل  این جا را ببیند من هم هر روز به کوه های اطراف روستا تنهایی یا با دوستم سر میزدم واز مناظر زیبایش با موبایل عکس می گرفتم ودر لب تابم ذخیره می کردم روز به روز بر زیبایی های روستا افزوده می شد دور بر مدرسه ونزدیک های روستا سرسبز شده بود همه جا پر از گل وگیاه شده آدم اصلا دلش نمی خواست آن جارا ترک کند اما کم کم عید نزدیک بود وباید برای مدتی از آنجا دور می شدیم به مدت دوهفته روز آخر اسفند با تک تک دانش آموزانم صحبت کردم که توی روزهای عید هر جایی که دلشان خواست وقسمت شد بروند واز این تعطیلات لذت ببرند وهمچنین دفتر چه ی نوروزی هم به آن ها تحویل دادیم تا در ایام نوروز از درس و مشقشان دور نشوند وگاه گاهی به فکر کتاب هایشان هم باشند تو اون روز با همه شان خدحافظی کردم با پسرها روبوسی کردم و به همه شان گفتم که تو ایام نوروز مواظب خودشان باشند تا بعد از عید روزهای بهتری رو با همدیگر سپری کنیم .

عید به خانه برگشتم و مدت 18 تا 19 روزی زو تو خانه بودم خیلی برنامه ها برای تعطیلات نوروز داشتم اما تو آخر شبی که تو روستا بودم آب روی لب تابم ریخت ولب تابم سوخت مجبور بودم نوروز تمام شود بعد لب تاب رو برای تهران پست کنم تا درست شود چون توی هیج جای دیگری درست نمی شد وفقط تو تهران درست می شد بنابراین کمی از برنامه هایم جابه جا شد وکمی عقب افتادم چون با بودن لب تاب می تونستم فیلم یا تصاویری برای بعد از نوروز آماده کنم اما حیف که تو اون موقع خراب شد .

نوروز به پایان رسید ودوباره برگشتیم سر کلاس روز اول بعد از نوروز فقط در مورد تعطیلات وکارهایی که توی تعطیلات من وبچه ها انجام داده بودیم صحبت کردیم بچه ها خاطره هایی نوشته بودند که سر کلاس خواندندوکمی هم ریاضی مرور کردیم  .

روز های بعد از نوروز زودتر از روزهای قبل از آن سپری می شد وکم کم به پایان سال نزدیک می شدیم  از روز های قشنگی که بعد از نوروز به خاطرم می آید روز اردو بود که رفته بودیم به بالای کوهی در اطراف روستا که اسمش سرانجیر بود جای خیلی جالبی بود با از تدارک دیدن وسایل وآماده شدن به بچه ها خبر دادیم که قرار است بریم اردو اون ها هم هورایی کشیدن وشروع کردن به شادمانی بعضی هاشان به هوا می پریدند بعضی ها می گفتند قرار است کجا برویم وبعضی ها هم می گفتند با چی میریم با پا یا ماشین آقای نوری زحمت کشیدن وچگونگی رفتن به اردو را برای دانش آموزان تشریح کردند وقرار شد فردای روز یکشنبه یعنی دوشنبه به اردو برویم البته اگر هوا خوب باشد وباران نبارد بابای یکی از بچه ها که کلاس سوم ودانش آموز من بود سایپای آبی رنگی داشت که قرار بود مارو تابالای کوه ببرد ودوسه نفری از اهالی روستا هم قرار بود برای کمک در امر خطیر اردو به همراه ما بیایند روز دوشنبه ساعت شش ونیم از خواب بیدار شدیم ودیدیم که باران می آید بنابراین منصرف شدیم  وبه روز سه شنبه موکول کردیم بچه ها صبح زود دور بر مدرسه جمع شده بودند اما گویا آن ها هم می دانستند که قرار نیست برویم وباران می آید بنابراین زیاد شلوغ بازاری در نیاوردند وخیلی زود قانعشان کردیم که به خانه بروند وسایل اردو را خانه جا بگذارند وزود به کلاس برگردند تا دوشنبه رو درس بخوانیم واگر سه شنبه باران نیامد به اردو می رویم بچه ها سر کلاس آمدن آن روز هم مثل روزهای پیش تدریس کردیم وبه امید خدا نشستیم پای پنجره تا ببینیم برای فردا باران می آید یا نه .

روز سه شنبه هوا صاف صاف بود وتکه ای ابر هم توی دریای آبی  آسمان دیده نمی شد به آقایی که ماشین داشت خبر دادیم حدود ساعت نه آماده باشد تا اردو برویم بچه ها از ساعت حدود هفت ونیم به بعد دور مدرسه جمع شده بودند و جمعشان جمع بود در مورد اردو وورزش در  اردو با همدیگر صحبت می کردند من هم از ساعت شش ونیم بیدار شدم  موبایل ودوربین عکاسی را برای گرفتن فیلم وعکس شارژکردم بعد کم کم وسایل اردو را جمع وجور کردیم وساعت نه ونه نیم راه افتادیم به سمت سر انجیر حدود نیم ساعتی با ماشین از روستا دور بود بچه ها چون خیلی کم توی روستا سوار ماشین می شدند خیلی کیف می کردند اکثر پسرها قسمت باری ماشین سوار شده بودند وبرای خودشان آواز می خواندند من و آقای نوری هم با تعدادی دیگر از دانش آموزان جلوی ماشین سوار شدیم دونفر از اهالی روستا هم روی تاج ماشین برای مراقبت از بچه ها سوار شدند تا از بچه ها مواظبت کنند بعد از نیم ساعتی به مکان مورد نظر رسیدیم هوای آفتابی زیبایی بود بچه ها پیاده شدند وتوی دشت پهناوری که بالی کوه بود پخش شدند وبرای خودشان دسته دسته نشستند ماهم شروع کردیم به تدارک دیدن ناهار برای دانش آموزان قرار بر این بود کباب مرغ باشد گوشت مرغ را به سیخ زدیم ومنتظر آتیش شدیم تا ظهر گاهگاهی با یچه ها بازی می کردم وازشون عکس وفیلم می گرفتم روز قشنگی بود پر از خنده بود بچه ها همه شاد با هم والیبال فوتبال وسط وسط و... بازی کردیم تا ظهر بعد ناهار آماده شو وناهار صرف شد بعد برای آوردن آب به چشمه ای که نزدیک بود واسم آن جا را به خاطر همان چشمه سرانجیر گذاشته بودند رفتیم جای قشنگی بود چشمه ای با آب زلال وگوارا ودرخت انجیر بزرگی که پایین چشمه بود وهرنگاهی را به خودش خیره می کرد تا ساعت سه بعدظهر کنار چشمه ماندیم کلی عکس وفیلم برای یادگاری با بچه ها گرفتیم نماز خواندیم وکم کم به سمت دشت سرسبز برگشتیم دوباره شروع کردیم به ورزش کردن  تاحدود ساعت 5 بازی کردیم وسپس به روستا برگشتیم تا پرونده اردو بسته شود .

هر چه به پایان سال نزدیک تر می شد دلم برای خودم وبچه ها تنگ تر می شد برای سال زیبا وماندگاری که داشتم وبرای بچه هایی که شاید دیگر آن ها را نبینم ویا اگر هم ببینم دیگر تو این موقعیت نباشدیا آنها بزرگ بشوند یا من تغییر بکنم واین انسان امسال نباشم به هرحال سال خیلی زیبایی برای من بود دلم تنگ می شد چون نمیدانم سال دیگه به این روستا برمیگردم یا نه یا جایی دیگر که میروم مثل اینجا زیبا خواهد بود یا نه کم کم به روزهای پایانی نزدیک می شدیم  وباید با دانش آموزان وداع میکردم چون تضمینی نیست سال دیگه همینجا باشم یانه برای روز آخر مدرسه تصمیم گرفتم برای کل دانش آموزانم یک لوح یادبود بنویسم تا برای همیشه پیششان بماند وخاطرشان باشد که روزی من برای آن ها زحمت کشیدم وهمچنین کل عکس وفیلم ها را توی وی سی دی انداختم وبرای هر نفر یک سی دی تهیه کردم تا به عنوان یادگاری هر وقت یاد من افتادند نگاه کنند .

فردا روز چهارشنبه 4خرداد است آخرین روز مدرسه در سال 1390 خیلی خیلی دلم تنگ است دلم برای بچه هایی که یک سال با آن ها بودم تنگ می شود نمیدانم چجوری با آنها خداحافظی کنم از امشب برای فردا اشکم جاری میشود فکر میکنم باخودم که نباید خودم را ناراحت نشان بدهم چون امکان دارد بچه ها ناراحت شوند باید بر اعصاب خودم مسلط باشم با بچه ها با همان خنده ای که سر کلاس داشتم خداحافظی کنم وبعد خودم یه وقت دیگه برای خودم گریه کنم شب خیلی ناراحت بودم که دیگر این مدرسه این بچه ها واین مکان را نخواهم ندید تازه اگر هم بیایم دیگه کلاس پنجم ها را هم نخواهم دید چون به شهر میروند برای ادامه ی تحصیل شب دلم پرپر بود وخوابیدم دلم میخواست دیرتر می گذشت وبیشتر اینجا می ماندم اما آن شب هم گذشت وصبح شد  مثل یک فرد بیمار از خواب بیدار شدم غمگین غمگین بودم اما دوباره سعی کردم که خودم رو شاد نشان بدهم صبحانه ای خوردم وخودم روبرای رفتن به سرکلاس آماده کردم لباس مرتب پوشیدم وبچه ها را صف دادم صبح آمدی به همه گفتم ورفتیم سر کلاس پایه پنجم آخرین امتحان داشت که امتحان جغرافی بود ورقه ها را پخش کردم یک دور سوالات رو براشان خوندم ونشستم روی صندلی به همه بچه ها نگاهی انداختم کمی دلم تنگ شد فوری از کلاس آمدم بیرون تا نفهمند آبی به صورتم زدم نگاهی به اطراف مدرسه انداخت وبرگشتم سر کلاس به خودم مسلط تر شدم نمره دانش آموزان پایه سوم را براشان خواندم همچنینی دوم ها را وبعد امتحان پایه پنجم ها را هم بررسی کردم نمره ها را بهشان دادم ولب تابم را خاموش کردم حدود ساعت ده ونیم بچه ها رفتن بیرون استراحتی کردند وسریع برگشتن داخل لوح یادبود ها را بهشان دادم  واگر چه دلم نمی خواست این لحظه اتفاق می افتاد اما مجبور شدم تک تک از همشون خداحافظی کنم شاید خداحافظی برای همیشه با تمام پسرها روبوسی کردم وهمه شان را بغل گرفتم وبهشون امید دادم که درس بخوانند با دخترها هم خداحافضی گرم کردم وتشویقشان کردم که درس بخوانند ته دلم پر از غم وشادی بود غم این همه پاکی وصداقت ویادگاری وحرف که با بچه ها داشتم وشادی سالی که به نظر خودم ودانش آموزانم پر از موفقیت بود برای همشان آرزوی موفقیت کردم آن ها شاید برای همیشه از جلوی چشمم دور شدن اما من برای همیشه آن ها را در خاطرم خواهم داشت وقتی  همه رفتن چند قطره اشک از چشمانم جاری شد اما باز جلوی خودم را گرفتم ونگه داشتم برای فرصت های دیگر با معلمی که آنجا بود خداحافظی کردم واز خدایم تشکر کردم وهمه چیز را دست او سپردم وبه خانه برگشتم .

 

 

کیهان قاسمی آموزگار هماجگه شنبه  تار یخ 21/3/1390